پدر و مادر دستتان را می بوسم اما چرا ؟

چاپ
مجموعه: مقالات
تاریخ انتشار 29 اسفند 1390
نگارش یافته توسط دبیر مجمع تعداد بازدید: 781

پدر و مادر دستتان را می بوسم اما چرا ؟


من از شما بسیار متشکرم که در کودکیم در ناز و نعمت بزرگم کردید، تا جیک میزدم از خواب می پریدید، تر و خشکم می کردید، و من ذره ذره قدمی کشیدم، زبان باز می کردم ، شیرین می شدم، گریه می کردم، می خندیدم، ظرفها را می شکستم ، انگار که کار خوبی می کردم ، می دانم که می گفتید بچه است نمیداند ،عمدی که نیست.

روزیکه شما جشن می گرفتید و من ماتم، آن روز اولین روزی بود که من به مدرسه می رفتم، چه جای غریبی بود، اما چه زود انس گرفتم، دوست پیدا کردم، از معلم زمزمه محبت شنیدم، و مدرسه خانه دوم من شد و مادر دومم خانم معلم.

روزها به سرعت گذشت و من وارد دبیرستان شدم، یک روز که از مدرسه بر میگشتم پیر مرد موقری که همسایه ما بود با مهربانی به من گفت دخترم لباس تو و حجاب تو مناسب شخصیت تو نیست آدم های مریض القلب وگرگ صفتی هستند که در کمین بره های معصوم نشسته اند اگر حجاب درستی داشته باشی در دژ امنیت قرار می گیری.

حرف هایش دوست داشتنی بود اما کمی به من بر خورد، چیزی به او نگفتم و فقط تبسم کردم و تا شب با خودم کلنجار رفتم. با اینکه آن حرفها از مهر و محبت و از انسان دوستی موج میزد راحتم نمی گذاشت، خودم را سرزنش می کردم که چرا من باید طوری باشم که دیکران نصیحتم کنند ، همان شب بعد از شام ناگهان بدون مقدمه حرفهای او را با شما در میان گذاشتم با خودم فکر کرده بودم که شما گفته هایش را تصدیق کرده و ازش تشکر خواهید کرد، اما برخلاف پندارم ، باباجان تواز کوره در رفتی و فریاد کشیدی به او چه، مگر چهار تا مو از روی روسری بیرون بماند کدام آسمان به زمین می افتد؟ و تو مادرم حرفهای پدر را تصدیق کردی و گفتی این غلطها به او نیامده و من ماندم نمی دانستم چه بگویم . پدر جان تو ناگهان از جا جهیدی و به در همسایه رفتی، او را بباد سرزنش گرفتی و هر چه تو بد و بیراه میگفتی او سکوت می کرد، مادرم دست شما را گرفت و به طرف خانه کشید و گفت: بابا ولش کن این دهاتی های بیسواد را، از تمدن چیزی نمی دانند .

من هر روز به مدرسه می رفتم و از روز پیش بدحجابتر می شدم، پسرها دوره ام میکردند، هر یک متلکی می گفتند، و من چون شما پشتیبانم بودید،کیف می کردم و در ابرها اوج می گرفتم. تا عاقبت با افشین آشنا شدم وقتی به مادرم گفتم، گفت آفرین دخترم لبهایم را بوسید و گفت حقا که دختر خودم هستی، دختر باید جربزه داشته باشد، دوست پسر داشته باشد، و از زندگی لذت ببرد، و روزی که من به منزل افشین رفتم 4 جوان دیگر نیز آنجا بودند و ....

پدر جان ! چرا به من نگفتی که همین چهار تا مو که از روسری بیرون می ماند روزی همه چیز مرا را به باد می دهد. سلامتی ، تحصیلات ، حیثیت و ...

مادر جان چرا نگفتی دختر باید آبرو داشته باشد و خواستگار به در خانه او بیاید نه او به دنبال مردان بو الهوس یا بهتر بگویم گرگهایی در لباس انسان بدود.

چرا نگفتید این چهار تا مو بدنبالش 5 تا قتل و یک سلول تاریک زندان پشت سر دارد، چرا نگفتید که انسان باید با خدا باشد و کسی که خدا نداشته باشد در منجلاب نفرت انگیز فساد سقوط می کند،

چرا من معصوم را تشویق کردید که زشت باشم، فاسد باشم، بی دین باشم، چرا لذت با خدا بودن را به من نچشاندید؟

چرا نفهمیدید که با دست خود، من و برادرم را نابود می کنید.

من دراین آخرین روزهای عمرم که با خدا تنها شده ام میدانم که چه سعادتی را از دست داده ام.

وقتی می بینم که دختر همان پیر مرد با تحصیلات دکتری و با پوشش دوست داشتنی اسلامی دو فرزند کوچکش را در کنار قلبش بزرگ می کند و شما پیش همسایه سر افکنده و در دریای غم رفت و آمد می کنید ، دلم می ترکد، می خواهم فریاد بزنم، جیغ بکشم:

پــدر مــادر دستتان را می بوسم اما چرا ؟

چرا از مسجد فرار کردید، از روحانی بدتان آمد ، ماهواره ها کعبه آمالتان شد، چرا ؟

آیا مرا از این هم بد بخت تر می توانستید بکنید؟

این نامه را به شما می نویسم نه از اینکه سرزنشتان کنم ، نه ، من حتی از شما کینه هم ندارم، دلم برایتان می سوزد که چه جوابی در قیامت به خدا خواهید داد آیا شما در این 5 قتل شریک نیستید؟ می خواهم نصیحتتان بکنم،که اگر روزی خواستید جوانی را نصیحت کنید این شعر بابا طاهر را زمزمه کنید که:

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فــولاد

زنـم بر دیـده تا دل گردد آزاد

پدر و مادر ، من دریافته ام که سعادت در خدا داشتن است هر چند که برایم دیر شده.

من دریافته ام نشاط قلب در نماز عشق و در خلوت با خدا بودن است، هر چند که قامتم پیر شده.

شما نتوانستید خدا را به من بشناسانید، بد کردید، خدا به دادتان برسد. ولی یک مامور زندان ، یک خواهر مهربان، حتی مهربان تر از تو مادر، در اوج نا امیدی ام مرا با زیباترین کلمه هستی آشنا کرد و تمام وجودم را در آتش عشق به الله گداخت . به من یاد داد که باید صحبت کردن با او را، از پیامبر اکرم (ص) و دخترش فاطمه (س) و امیر همه مومنان و اولاد پاک آن بزرگواران، امامان معصوم علیم السلام، همراه زمزمه هایی که بنام دعا برایمان به یادگار گذاشته اند یاد بگیرم و بی واسطه با خدا سخن بگویم. به من یاد داد که پدری مهربان دارم که می توانم در سخت ترین شرایط با او درد و دل کنم و آن همان پدر عالمیان است که انشا ا... بزودی ظهور خواهد کرد و این دنیای وحشی و پر از عفونت را به گلستانی زیبا تبدیل خواهد نمود.

پدر و مادر این نامه دختری است که در دهه سوم عمر خود و در چند قدمی مرگ قرار دارد.

می خواهم از همه پدرها و مادرها بخواهم که خود را به خواب غفلت نزنند و آیه 6 سوره مبارکه تحریم را مکرّر در مکرّر بخوانند. « هان ای اهل ایمان خود و خانواده تان را از آتش دوزخ حفظ کنید. همان آتشی که سوخت آن انسانها و سنگ ها هستند و ملائکه سخت گیر و غلاظ و شداد به آن مامورند که از امر پروردگارشان سر پیچی نمی کنند »

شما مسئول هستید...

در حال حاضر 2 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند